خداوند وقتى آرزويى را در قلب من نهاده ...پس توانايى رسيدن به آن را در من ديده ...
خدا را شکر كه تا به حال به آرزوهام رسيدم ...
و با ايمان و شجاعت آرزوهاى بزرگترى را دنبال مى كنم و يقين دارم به آنها نيز خواهم رسيد...
چرا كه ذهنم طبق آنچه خداوند درباره من مى گويد تنظيم شده و برنامه ى خداوند چيزى نيست به جز..
موفقيت ، پيروزى و فراوانى ... اين باور من است ... 
امروووووووووووووز هم یه روز خوب دیگه بود .. دقیقا سر جلسه امتحانی که راه می رفتم یادم افتاد که تو دفترم
نوشته بودم می خوام یه کار خوب پیدا کنم ولی خدارو چه دیدی یهو دیدین چندتا کار یجا پیدا کردم ..همون
لحظه من دو تا کار داشتم ... خییییلی خوشحاااااااااالم خدا رو شکر ... آرزوم استاد شدن بود .. تا الان که
خودمو کشیدیم بالا ..به هر حال درسته بهترین نبودم ولی خوب که بودم ... سعی می کنم بهترین باشم و
باااااااااااااااااااااااااااااااید بشم .. اومدم که به آرزوهام برسم و خواااااااااهم رسید... انقدر سرگرم تدریس هستم
که بعضی وقتا خودمم کم می یارم تو کلاس .. یعنی بین خودمون باشه کم می یارم .. خنده داره نگاه نمی
کردم تا دیروز که بلدم و اینا چی هستن .. آآب خوردنه .. ولی از الان باید یه مرور داشته باشم.. یاد یکی از
استادام افتادم که می گفت ..نباید به روی خودت بیاری وقتی یه سوال پرسید باید بگی به عنوان پروژه بنویس
بیار برا جلسه بعد .. این خیلی عملیه موقع رفتن بچه ها زود می شینم سوال رو می نویسم برا جلسه بعدی یه
کاری می کنم که سوال رو طوری جواب می دم و رو می کنم به شاگردمو می گم فکر کنم جلسه قبل سوال رو
شما پرسیده بودین .. دیدین می گم عجله نکنین جواب سوال خود به خود پیدا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟ و تعجب می
کنن. خداییششششششش دیگه چی باید بگم.. الههههههی تو نماز خونه که تدریس می کنم از ساعت 12
تا 2 بیکارم .. بچه های سوم رو آماده می کنن برا جشن تکلیف خداییش خیلی با مزه ان.. الهی وقتی می یان نماز خونه می یان دست می دن بامن شاگردام یا بغل می کنن منو همچین معلمشون نگاه می کنه
بهشووووووون با تعجب!!!!! دیگه خودشو نتونست بگیره اومد دیروز گفت خانوم شما چیکار کردین با اینا همش تو
کلاس حرف شماست.... ولی خیلی جالبه خدارو شکر.. کلاس اولیاء رو که دیگه نگووووووووووووووو فقط ساعت
خنده هست و درس . ماشالااا همشون خوش اخلاق هستن با اینکه پایین شهر هست ولی اینا یه چیز دیگن
.. همچی پا می شن موقع رفتن به کلاس که خودم خجالت می کشم .. این کفشا هم که همش گیر می کنه
به پام و منم مجبووووور کشتی بگیرم باهاشونو اونا هم می گن خانوم عجله نکنین... راااااااااااااستی یادم رفت
بگم برا ارشد هم ثبت نام کردم رشته تجارت الکترونیک خیلییییییی مشتاقم قبولیمو ببینم... برا پیام نورشم ثبت
نام کردم ... دیگه نباید امسال اشتباه سال قبل رو بکنم . الانم پشیمونم .. به هر حال شاید حکمتی داشت ..
اینجوری شد که من مربی کامپیوتر شدم .. به هر حال از الان دارم آماده می شم برا گزینش اردیبهشت ماه ..
خدارو شکر... ولی باز هنوز اول راه هستم...تو کتاب راز نوشته هر چیزی رو تمرکز کنی تو خیالت به واقعیت
تبدیل می شه... الان می خوام یه آرزوی جدید دیگه به آرزوهام اضافه کنم .. خییییلی دوست دارم و همش تو
ذهنم تجسم می کنم ایشالا هر چه زودتر واقعیت پیدا کنه ... خیلی خیلی زود تر از اون زمانی که در نظر گرفتم
.. یه سورپرایز برا دل خودم
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینی