اولش خیلی ترسیدم که واااای نتونم برسونم ..
ولی خدااااارو شکر که خیلی زرنگ بود و می تونم تا 4 روز برسونم درس رو بهش...
خدا رو شکر کااااااااااااااااااااائنات خیلییی خووووووشحالم...
امروز نمی دونم چی شد اونی که صداش در نمی یومد تو کلاس محکم منو بغل کرد گفت خانم معلم خیلی
دوستت دارم که به ما مشق نمی دین..همش اندازه یه مشق نگفتن دوستم داشت...

امروز خنده دار بود برا کلاسم یه قطار با سه تا واگن درست کرده بودم که عکس بچه ها رو باید می چسبوندم
روشون و تشویقی ستاره می زدم که با خنده به همکارا گفته بودم چی می شه سه تا واگن درست کنیم برا
کلاسم همش دوتا شاگرد دارم، قطارم خیلی کوچیک شد طولش... و الان به دردم خورد یه واگن برا شاگرد
جدیدم...
خیلی عالی بود .. خیییلی خوش می گذره... ازم جااااااااااااایزه می خوان ..شاااااااااکت
حالا بیا بهشون بفهمون که مدییییر نمی خره...
ولی مجبورم خودم برا تشویق بیشتر بخرم براشون.... خیلی ساکتن ... و خیلی زرنگ...

امیییییییییید..امیییییید...
کاااااااااش بودی می دیدی شاگردام چه جوری می یان با من صحبت می کنن ...
دقیقا اون چیزایی که می گفتی می خندیدی ... 
دیروز تو خیابون یکیشون همچیییی دااااااااااد می زد خااانوووم معلم
سلااااااام این خاله منه ... خاااله خانوم
معلمی که می گفتم ... و یه خورده با هم صحبت کردیم، داشتم با همکارام می رفتم که یه لحظه به یاد خودم
افتادم که چه ذوق مرگ می شدم وقتی خانم معلمم رو می دیدم تو کوچه
...
خدایا شکرت..
. شاید هزینه اش کم باشه .. شاید خیلی لطف کردن بهم گفتن که این شغل یه جورایی
سگ دویی هستش و وقت گیر، ولی من اصلا هزینه اینو می دم برا بهزیستی احسان ... انقدر درآمد دارم که
بهش نیاز نداشته باشم ... خیلی خوشحاالم امید
...... کاش استاد بشم
... انشالا سال دیگه آرزویی
که نرسیدی می رسم ..مطمئن بااااااااااااااش می تونم ...
یه روزی فقط می خوام تو یه سمیناااااااااااااااار چند صد نفری شرکت کنم اونم چی به خاطر من برگزار بشه
... و من بتونم بدون اینکه قطع و وصل بشه صدااااااااااااام صحبت کنم
....... اون روز به زودی زود تو راهه...
ادامه دارد...
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینی